شعر «می توان و باید»

شعری از کارون ایرانی

0

می توان و باید ریخت خون دیو استبداد
می توان و باید ساخت میهنی زنو آباد
می توان و باید خواست می توان ز جا برخاست
می توان در این گیتی طرح دیگری انداخت
دست های ما باید دستگیر هم باشد
دست ها چو با هم شد دست بسته کم باشد
تا به کی در این بندیم تا به کی در این دامیم
تا به کی دراین ذلت تا به کی در این خوابیم
دیو اگر چه خونریزاست خصم اگر چه سفاکست
پیش سیل ما مردم قدر خارو خاشاک است
همچو سیل باید بود پر خروش و عصیانگر
در تلاطم وجوشش پر غرور و ویرانگر
ای خوشا چو سرداران سر به دار بخشیدن
چون ستاره در شب تار تا سحر درخشیدن
یک صدا وهم پیمان دست ها به هم زنجیر
عزم ما ز پولادست تیر و ترکه بی تاثیر
کاوه های آهنگر عزمتان ز آهن باد
پرچم سرافرازی برفرا ز میهن باد
ننگ ما که در بندیم ننگ ماکه در دامیم
ننگ ما که در این دام بند دانه و آبیم
باید این قفس بشکست این قفس بما تنگست
مرگ از این اسارت به ، زندگی چنین ننگست
ایستاده مردن به تا نشسته موئیدن
ذره ذره جان دادن مرگ خویش را دیدن

«کارون ایرانی»

پاسخ بدهید

ایمیل شما ظاهر نمی شود