شش سال حبس موقت! بخاطر شرکت در تجمعات دانشجویی

0 48

سال ۷۸ درست در فردای ۱۸ تیر بدلیل شرکت در تجمعات دانشجویی دستگیر شدم وتا سال ۸۴ در زندان بودم.

پدرم از فدائیان خلق در زمان شاه بود.پس از دستگیری من مامورین در جستجوی خانه ما رمانی را که با مضمون و دستمایه سربازی اجباری (دستگیرکردن جوانان در شهرها به علت همراه نداشتن کارت پایان خدمت و فرستادن به جبهه های جنگ ضد میهنی خمینی) نوشته بودم پیدا کرده و همین انگیزه مضاعفی بود برای فشار بیشتر به من و مدت ۶ سال زندان و شکنجه های وحشیانه.

یکبار بعد از اینکه شب تا صبح زیر بازجویی بودم،‌ وقتی در بیمارستان بهوش آمدم، متوجه شدم از هر دو پا فلج شده ام.
در زندان بخاطر ورزش و امیدی که به زندگی داشتم توانستم حس یک پایم را برگردانم ولی پای دیگرم برای همیشه معلول ماند.
جالب اینکه تمام ۶ سال را در بازداشت موقت بودم!! یعنی حتی یک دادگاه برایم برگزار نشد.
پس از ازادی از حجم فعالیتهای من کاسته شد ولی هیچگاه به صفر نرسید.ولی امسال باز مورد هجوم نیروهای اطلاعات قرار گرفتم ولی بنابر مشیت دستگیر نشدم و در داخل کشور متواری شدم .و پس از چندی توانستم از کشور فرار کنم.

میدانم تا روزی که ظلم بر کشورمان حاکم باشد ما در هیچ کجا امن و آسایش نداریم …
با خودم میگویم هیچکس خبردار نشد بر جوانان ما در پشت میله های زندان چه گذشت اما اینرا هم میدانم که بسیار بودند و هستند مردان و زنانی که در پیش پای ضحاک ولایت سر خم نکردند و تسلیم نشدند. اگر نگویم صدها هزار اما هزارها هزار هستند کسانی که مشعل این مبارزه را تا کنون بر افروخته نگاه داشته اند.

این شعر را تقدیم کنم به همه کسانی که مجبور به ترک وطن شدند تا انشالله روزی که باهم آزادی را مهمان کشورمان وخانه هایمان کنیم و به سرزمین شیر و خورشید برگردیم؛

مقصدم کوچ و توشه ام هیچ است
جاده باریک و پیچ در پیچ است
راه صعب العبور و باریک است
کوره راهست تنگ و تاریک است
جاده خالیست سردو نمناکست
جاده مملو از خارو خاشاکست
راه دورست و پای رفتن لنگ
بخت بد میزند به پایم سنگ
لانه را کرده ام رها بروم
تا ازین شهر بی وفا بروم
می گریزم من از دیار خودم
وز کس و کار و بستگان خودم
می روم گرچه نای رفتن نیست
گرچه جانی مرا در این تن نیست
دستبندی به دست بسته ام است
پایبندی به پای خسته ام است
می روم با دو پای بسته ی خود
با دل زخمی و شکسته خود
میروم با دو پای خون الود
با تن خسته چشم خواب آلود
رد شلاق ماند ه بر بدنم
جای داغ و درفش رو تنم
به صلیبم کشده اند به میخ
ناخنم را کشیده اند زبیخ
می روم من به هر کجا که شود
تا خدایم چه خواهد و چه شود
ای شما ها که کافرم خواندید
وز بلاد و وطن مرا راندید
من چه گفتم مباح شد خونم
یا چه کس کرده سحر و افسونم
کو خدا من محاربش باشم
یا چه کردم مخالفش باشم
ای کسانی که حکمتان زور است
عاقبت خانه هایتان گورست
ای شما که ز صلب هابیلید
پس چرا پیروان قابیلید
گر بهشتی و دوزخی باشد
وان میان نیز برزخی باشد
فکر پاسخ به کرده ها باشید
هم به فکر نکرده ها باشید
حالیا می روم از اینجا من
می کشم پا ی خسته در دامن
می روم من به هر کجا که شود
تا خدایم چه خواهد و چه شود
می روم چون نمی توان ماندن
وز ستم دور و در امان ماندن
سنگلاخست راه رفتن من
خاطراتم گرفته دامن من
هر یکی می دهد ندا که مرو
می کند هی خدا خدا که مرو
لیک میگویدم خرد که نمان
وز کف دیو جان خود برهان
عقل فرمان به رفتنم کرده
خصم آتش به خرمنم کرده
عقل می گویدم برو بگریز
تا توان باشدت برای ستیز

پاسخ بدهید

ایمیل شما ظاهر نمی شود