رازی که سالها در قلب پدر ماند تا روزی به پسر منتقل شود

شرح یک داستان حقیقی از یک اسیر در عملیات فروغ جاویدان که به دست مجاهدین نجات یافت

0

نامه زیر را یک هوادار جوان مجاهدین از داخل کشور ارسال کرده است، داستانی زیبا و حقیقی از آنچه پدرش در عملیات فروغ جاویدان به چشم خود دیده و این راز را سالها در قلبش نگه داشته تا روزی برای فرزندش بازگو کند. 

حقیقتی که با آنچه رژیم در مورد مجاهدین در عملیات فروغ جاویدان به دروغ به مردم گفته ۱۸۰ درجه اختلاف دارد. داستانهایی از انسانیت که شاید باید سینه به سینه نقل شود و در تاریخ نوشته شود؛

توضیحات و برداشت بیشتر را به بینندگان عزیز سایت واگذار میکنیم، باشد تا روزی مردم ایران تمام حقیقت را بدانند؛

«پدرم سر اینکه در عملیات فروغ جاویدان چی دید و چه اتفاقی افتاد هیچی نمیگه این رو تا بحال به کسی نگفتم ولی حالا میخوام برای شما تعریف کنم:
تو عملیات، موج انفجار میگرتش و مجاهدین پیداش می کنن، میبرنش بیمارستان و تا اونجایی که فهمیدم حدود یک هفته حالا یا کمتر یا بیشتر پیش مجاهدین بوده، بعد هم میبرنش لب مرز بهش میگن برو.
پدرم موج گرفته است. هروقت حمله موج بهش دست میده یه چیزهایی میگه، پریشب دوباره حالش بد شد، وقتی بهتر شد گفت:
من تو کرند بودم که موج انفجار من رو گرفت، چندتا زن من رو بردن عقب، چشمم رو باز کردم دیدم مثل پروانه دارن دورم میچرخن. اصلا به روم نیاوردن که من تو جبهه دشمن بودم!
پدرم به اون خواهران گفته من زن و بچه دارم و….. و اون خواهران مجاهد هم بهش گفتن استراحت کن که خوب بشی….بعد هم پدرم رو بردن لب مرز، پدرم بهشون گفته بود من خودم راه رو بلدم، به اندازه دو روز بهم غذا و پول دادن و گفتن برو پیش زن و بچه ات!
بابام میگفت: هی پشتم رو نگاه میکردم ببینم خبری هست؟ دیدم هیچ خبری نیست تا رسیدم خونه.
چیزهایی که من از اونها دیدم فقط تو کتابها خوندم. فقط در باره پیامبرها دیدم. زنهایی رو دیدم که زن نبودن نمی دونم چی بودن؟ هرجا هستن خدا حفظشون کنه.
من فقط یه چیزی رو میدونم که اینها فقط میتونن ایران رو نجات بدن، مردها و زنهایی که وقتی نگاهشون میکردی احساس میکردی عاشقت هستن، من تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم.
این حرفای بابام بود.
برای اینکه بدونید پدرم با ۹۶ ماه سابقه جنگ خیلی راحت میتونست بره تو دم و دستگاه رژیم، ولی وقتی که برگشت گفت من هیچی نمیخوام، از همه چی کشید بیرون، حتی نرفت کارت جانبازی رژیم رو بگیره. دبیر بود اخراجش  کردن، گفت به درک! با عملگی و چاه کندن ما رو بزرگ کرد.
یه بار بهش گفتم چرا این بلا رو به سر ما آوردی؟ بهم هیچی نگفت.

پریشب گفت: الان که بزرگ شدی می فهمی خدا کاری کرد که من تو اون یک هفته خودم رو نفروشم…

بابام عاشق مجاهدینه…
خیلی چشم به راهه….

پاسخ بدهید

ایمیل شما ظاهر نمی شود