گزارش خبری دردناک از دستگیر شدگان ایذه

0 188

گزارش خبری دردناک از دستگیر شدگان ایذه
این روزها بیشترین اخبار دریافت شده از ایذه حول تعیین حکم و عاقبت دستگیرشدگان می چرخد.
پس از اینکه چند نفر از دستگیرشدگان ایذه را به زور شکنجه، زیر تیغ برده و با پرونده سازی های کاملا جعلی و ایجاد اتهامات عجیب و غریب(در نهایت تاسف هیچ گونه گزارش و اطلاعی از وضعیت این عزیزان در دسترس نیست جز اینکه به زندان سپیدار انتقال داده شده اند) از سایرین  جدا کردند، به عده‌ی دیگری آزادی مشروط با وثیقه و جریمه‌ی نقدی داده اند. اما اگر بدانید ایذه کجاست و مردم ایذه در چه وضعیت معیشتی زندگی می‌کنند برای بخش دوم این خبر یعنی آزادی مشروط  به جای اندکی خوشحالی اشک می ریختید. تنها یک اقلیت محدود در طی سه روز گذشته توانستند اسناد مالکیت دارایی «خود» را گرو گذاشته و فرزندانشان را آزاد کنند.

دادگاه دو سه روزی پر است از صحنه های دلخراش استیصال خانواده های فقیر در ناتوانی بیرون آوردن بچه‌هایشان با قید وثیقه:
آقای ف: ف مردی شصت و سه ساله است. او و خانواده اش ساکن یکی از روستاهای نزدیک به ایذه هستند. ف طبق قاعده‌ی رایج در ایذه و اطراف، از طفولیت کارگری کرده است و حالا بخش های زیادی از سلامتی خود را از دست داده است. بیماری قلبی و سابقه‌ی سکته دارد. وقتی راه می‌رود یک پایش می لنگد و تحمل دردهای جسمی در کنار دردهای درونی یک موضوع جدا نشدنی از حیات آقای ف است و خلاصه‌ی کلام از اواسط جوانی کاملا پیر و حالا فرسوده شده است. نه سال پیش دخترش که فرزند ارشد خانواده بود به خاطر فشار تحقیرهای طبقاتی از جانب خانواده‌ی نامزدش و همچنین زبانه‌های یک خشم شدید از فقر تقریبا مطلق -که شاید هیچ کدام از ساکنین شهرهای بزرگ و حتی همان شهرستآن‌های اطراف نتوانند تصوری داشته باشند از حدت و شدت آن- دست به خودسوزی زد و جان باخت. این دختر از کودکی مثل باقی کودکان روستا در ایجاد درآمد اندک خانه با پشم‌ریسی سهیم بوده است و در زمانه‌ی تکنولوژی و عصر ارتباطات تنها امکان یافته بود سه یا چهار کلاس درس بخواند.
یکی دیگر از پسران آقای ف که کارگر روزمزد بود و هر صبح مثل انبوه دیگر کارگران روزمزد به سوی فلکه‌ی اصلی شهر ایذه حرکت می کرد تا در کنار سایر کارگران بیاستد، کسی که (برای هر کاری) کارگر نیاز داشته باشد از راه برسد، یکی را از میان آن‌ها گزینش کند و با خود ببرد. در یکی از همین رفت و آمدهای روزانه‌ی کار روزمزدی، در جاده‌ی مرگبار و ناامن ایذه و روستایشان بر اثر تصادف کشته شد. یکی دیگر از نان آوران خانه‌ی آقای ف نیز کم شد.  پسر کوچک‌تر معمولا در نهالستان و مزارع  با دریافت مزد ابتدا «پنج ریال!!!» به ازای پر کردن یک گلدان یا ازین قبیل و میزان دستمزدهای ناچیز، البته به همراه مادرش کار می کرد. ده سال از کارهای پنج ریالی این کودک گذشته است. مادر زمین‌گیر شده است و پسر بیست ساله به جای پر کردن گلدان حالا او هم به صف کارگران روزمزد فلکه‌ی اصلی اضافه شده  و راه برادر مرده‌ی خود را در پیش گرفته است. کارگرانی بدون مطلقا هیچ گونه ایمنی و شرط و حرفی و تنها منتظر…!
آقای ف حتی در روستا خانه ندارد. زمین ندارد. گاو و گوسفند هم ندارد. در ناحیه‌ی زمین‌های کشاورزی، رو به روی قبرستان روستا چند خانه ساخته شده که یکی از آن‌ها را آقای ف پس ازینکه به خاطر تقسیم ارث خانه‌ی پدری میان چند برادر و دریافت اندک سهمی از یک آواره‌ی روستایی (یعنی محل سکونت قبلی‌اش) اجاره کرده است. آقای ف با وجود بیماری و پیری، لنگان لنگان روانه‌ی شهرهای بزرگ‌تر و دورتر می‌شود بلکه کاری پیدا کند و معمولا هم موفق نمی‌شود و اما باز چاره ای جز جست‌وجو برایش نمی ماند. پسر آقای ف به خاطر اینکه همیشه به خاطر کار در مرکز شهر می ایستد از هر خبری سریعا مطلع می‌شود و آشنایان زیادی هم  در این مدت پیدا کرده است. او جز اولین کسانی بوده که تمام بغض و نفرت و خشم زندگی دردناکش را در صدا ریخته و اولین شعارها را سر داده است. گویی که در تمام این سال‌ها تنها منتظر فرصت بوده است. تا لحظه‌ی دستگیری همان جا خروشیده و پاسخ یک عمر بر فنا رفته‌ی خود و خانواده اش را طلب کرده است. حق له شده‌ی خود را صدا زده است.

در دادگاه: آقای ف که به خاطر پسرش  جست و جوگری برای کار در شهرها را رها کرده و به ایذه برگشته تا پیگیر کار پسر ستم کشیده‌ی در بندش باشد با برگه‌ای در دست رو به روی آقای اخموی طلب‌کار ایستاده است. اخموی طلب‌کار، با حالت سیری باد گلو می زند و پس از چند صدای التماس‌گونه‌ی آقای ف فریاد می‌زند: مردک نفهم مگر حالیت نیست؟ می‌گویم وثیقه!!!

آقای ف به این فکر می‌کند که تنها نقطه‌ی اتکای خانه‌ی بنا شده بر قرض‌اش، همین پسر کارگر روزمزد بوده است. چه کسی جواب سلامش را می‌دهد که بخواهد حالا وثیقه برای آزادی پسرش بگذارد؟

آقای ف از مقابل اخموی سیر کنار می رود و به گوشه‌ای تکیه می‌زند و با چشم‌های روستایی سرخ و گونه‌های سیاه و سرما زده،  خشک می‌ماند و در فکر غرق می‌شود همچنان که نم اشکی چشمانش را پوشانده است.

در حال حاضر بسیاری از دستگیر شده های ایذه در همان وضعیت ضعف و تشنج و بیماری، فلجی، زیر شوک برقی و چه و چه و چه قرار دارند و حتی اگر در لیست آزادی مشروط باشند در انتظار وثیقه هستند و روزها و صدمات جبران‌ناپذیر را طی می‌کنند. فراموش نکنیم آن‌ها که اکنون زیر شکنجه و بیماری و در آستانه‌ی حتی خطر مرگ قرار گرفته‌اند از اولین صفوف و جرقه‌های این جنبشی بوده‌اند که اکنون بسیارانی از ما را به پشتوانه‌ی شهامت خویش همراه کردند….!

پاسخ بدهید

ایمیل شما ظاهر نمی شود